|
ايرج
آذرين و
هلمت
احمديان :
جدال چپ
فرقه اي با
چپ سنتي
مصاحبه با
محمد
آسنگران
بخش ٣
در بخش اول
اين
مصاحبه به
گوشه هايي
از تاريخ
حزب
کمونيست
ايران و
موضوع
جدايي
کمونيسم
کارگري که
مورد بحث
هملت
احمديان
قرار
گرفته بود
پرداختيم.
در بخش دوم
نکاتي از
ادعا ها و "تئوريهاي"
ايرج
آذرين و يک
نفر به اسم
احمد
شقاقي را
مورد بحث و
بررسي
قرار
داديم. در
بخش آخر
اين
مصاحبه به
مباحثي
ميپردازيم
که ايرج
آذرين در
نوشته اي
به اسم "چشم
انداز و
تکاليف"
پايه هاي
فکري و
استراتژي
خود را
مفصل بيان
کرده است. اکنون
بعد از
گذشت زمان
صحت و سقم
نظر او و
نقدي که
کادرهاي
حزب در
همان دوره
از نظرات
او و محفلش
داشتند٬
راحت تر
قابل
ارزيابي
است. آن
دوره ادعا
در مقابل
ادعا به
نظر
ميرسيد
اما اکنون
گذشت زمان
يک طرف از
اين
ادعاها و
نظرات را
به محک
آزمايش
سپرده
و بي
اعتبار
کرده است.
ايسکرا:
اعضا و
کادرهاي
حزب
کمونيست
کارگري
ايران در
همان دوره
که ايرج
آذرين و
بهمن شفيق
و رضا مقدم
و... تحت
تاثير
جريان
اصلاحات و
جنبش دوم
خرداد
قرار
گرفتند و
صفشان را
جدا
کردند٬
نظرات
آنها را
نقد و به
آنها
گفتند دوم
خردادي٬
طبعا آنها
هم نظراتي
داشتند و
حزب را به
نديدن عمق
تحولات آن
دوره متهم
ميکردند.
جريانات
خارج از
اين جدال
از جمله
کومله
عملا با
نزديک شدن
به اين
محفل
معلوم بود
که نقدي به
نظرات
آنها
نداشتند.
اکنون بعد
از گذشت
بيش از يک
دهه از آن
زمان آيا
هنوز
ارزيابي
تان اين
است که
آنها تحت
تاثير
جريان
اصلاحات و
دوم خرداد
قرار
گرفته
بودند؟
آسنگران:
طبعا
ارزيابي
من از آنها
تغييري
نکرده است.
براي
اينکه
هيچکدام
از آن
تزهاي دوم
خردادي را
نقد و کنار
نگذاشته
اند. ولي
اين تنها
ارزيابي
من و ما
نبود که
اختياري و
دلبخواهي
و يا به
دليل
مخالفت
آنها
باحزب٬
اين محفل
را به دوم
خردادي و
تحت تاثير
جريان
اصلاحات
ميدانستيم.
بلکه اين
نظرات و
تئوريهاي
آنها بود
که چنين
جايگاهي
را براي
محفل
آذيرن-
مقدم
ترسيم
ميکرد. ما
بي تقصير
بوديم.
تمام
تلاشمان
را هم
کرديم که
اين چنين
سقوط
نکنند. اما
متاسفانه
نظرات ما
را
نپذيرفتند
و اين
شرايط خفت
باري که
اکنون در
آن گير
کرده اند٬
نتيجه
همان
نظرات و
تئوريها
است. بد
نيست براي
آشنايي
علاقه
مندان به
اين مباحث
گوشه هايي
از نظرات و
تزهاي
آذرين را
اينجا يک
بار ديگر
نگاهي
بيندازيم
و ببينيم
آنها بر
مبناي
کدام
نظرات
رفتند.
ببينيم
آيا اکنون
خود آن
محفل جرات
و جسارت
اين را
دارد که از
همان
نظرات
دفاع کند و
يا بي
اعتبار
بودنشان
را اعلام
کند؟ من
سعي ميکنم
با نقل
قولهايي
از ايرج
آذرين
اينجا
نشان بدهم
که آن
نظرات بي
پايه و
اساس
بودند.
امروز خود
آن محفل هم
آن نظرات
را تکرار
نميکند.
کسي مدافع
اين تزهاي
دوم
خردادي
نيست.
واقعيت و
تحولات
خارج از ما
و آنها٬ آن
نظرات را
نقد و بي
اعتبار
کرد. ايرج
آذرين در
نوشته اي
به نام "چشم
انداز و
تکاليف"
که تحليل و
تفکر اورا
به روشني
بيان
ميکند٬
چنين
نوشته است:
" جنبش
اصلاحات
سياسي در
ايران يک
جنبش
زمينه دار
اجتماعي
است. .... جنبش
اصلاحات
سياسي٬ به
سبب پايه
مادي اش در
جامعه
امکان
پيروزي
دارد....
هدفش بدل
کردن
جمهوري
اسلامي از
"دولت
سرمايه"
به "دولت
سرمايه
دارها" (يا
از دولتي
براي
بورژوازي
به دولت
خود
بورژوازي)
است."
"خود ويژه
گي وضعيت
سياست
حاضر
دقيقا در
اين است که
از سه سال
پيش با
ظهور دوم
خرداد بخشهايي
از توده
مردم
ميروند تا
تعقيب
اهداف و
مطالبات
خود را نه
از طريق
تغييرات
انقلابي
بلکه از
طريق
ايجاد
تغييرات
تدريجي در
رژيم
آزمايش
کنند. اين
است
تغييري که
ظهور دوم
خرداد در
وضعيت
سياسي
ايران
ايجاد
کرده٬ و
صرف تکرار
پر سرو
صداي شعار
سرنگوني
ابدا
پاسخگوي
وضعيت
تازه نيست."
اين تحليل و
تز پايه اي
ايرج
آذرين بود.
کسانيکه
با اين
نظرات
رفتند
اکنون
خودشان
جسارت
تکرار اين
نظرات را
ندارند.
اگر امضاي
نويسنده
در پايين
اين نوشته
نبود
خواننده
ميتوانست
اين نظرات
را با
نظرات
حجاريان و
گنجي و....
عوضي
بگيرد. و
البته
شهامت نقد
آشکار
آنرا هم
ندارند.
دوست
دارند کسي
به سراغ
اين تزهاي
ارتجاعي
نرود. دوست
دارند اين
تزهاي
مشعشع به
فراموشي
سپرده شود.
جالب است
که کورش
مدرسي هم
بعد از ۵
سال تاخير
همين تزها
را به نوع
ديگري علم
کرد و رفت.
او هم بعد
از شکست و
عيان شدن
هپروتي
بودن
تزهايش با
همين
تاکتيک
محفل
آذرين فکر
ميکند با
تکرار
کلمه "کارگر٬
کارگر"
بتواند از
زير تبعات
شکست اين
تزهاي
ارتجاعي
فرار کند.
اما واقعيت
سرسخت
تحولات
مادي در
جامعه که
کل جنبش
دوم خرداد
و اصلاحات
رژيم را
متلاشي
کرد مجال
فرار به
آنها هم
نميدهد.
همان
جنبشي که
به زعم
مدرسي "دولت
بعد از
جمهوري
اسلامي
ميوه اي
بود که به
دامن آنها
ميفتاد" و
تز بي صاحب
امروز که "دولت
حجارياني
قرار بود
تشکيل شود
و مدرسي با
آن همکاري
کند و به
زعم آذرين
هم اين
جنبش پايه
مادي و
اجتماعي
داشت و
امکان
پيروزي
آنها را
پيش بيني
کرده بود٬
همه اين
تزها با
جنبشي که
بر آن سوار
شده بود
دود شد و
به هوا رفت.
اکنون
کساني مثل
آذرين که
فکر
ميکردند
اين "جنبش
پيروز
ميشود" و "بورژوازي
توسعه
يافته
ايران
رفرميست
هم ميشود و
اتحاديه
هاي
کارگري
رفرميست
شکل
ميگيرند و
بايد طبقه
کارگر
وزنش را
پشت يکي از
جناحهاي
بورژوازي
قرار بدهد"
همگي آن
چنان بي
پايه و
اساس
بودند و بي
اعتبار
شدند٬ که
صاحبان
اين تزهاي
ارتجاعي
معلوم
نيست چه
کساني
هستند.
اکنون
بايد پيدا
کنيد
پرتقال
فروش را.
جالب است
کساني
نشسته اند
فکر کرده
اند٬ قلم
بدست
گرفته و تز
نوشته اند.
قرار اين
بوده که
جنبشي را
حول اين
تزهايشان
شکل بدهند.
اکنون
گويندگان
و
نويسندگان
اين تزهاي
بي زبان
خود را
چنان
پنهان
کرده اند٬
معلوم
نيست چه
کساني
بودند.!
اکنون اين
تزها نه
پدر دارند
و نه مادر٬
معلوم
نيست چه
آدمي آنها
را نوشته
است. از
اين بدتر
هر دو
نويسنده خيلي
"راستگو"
ميگويند
حزب
کمونيست
کارگري به
آنها
اتهام
ميزند.
مدعي
هستند
اصلا و
ابدا چنين
تزهايي را
نگفته و
ننوشته
اند. مدرسي
از همه "جسورتر"
ميگويد
مخالفين
من معلوم
نيست اين
تز را از
کجا آورده
اند. آذرين
هم گفته
است که
منظورش از
اين تزها
تاکيد بر
جنبش
کارگري
بوده و
ميخواسته
است از "شعار
سرنگوني"
تبرا
بجويد. و
به کارگر
بيشتر
اتکا کند!
به هر حال
براي
روشنتر
شدن منظور
بد نيست از
خود آذرين
بشنويم:
"بورژوازي
ايران بعد
از انقلاب
سال ۵۷
تحولاتي
را از سر
گذرانده
است که از
سال ۶۸ با
نياز
بورژوازي
منطبق شده
است و
تابعي از
تحولات
جهاني
سرمايه
داري است و
بايد
نيازهاي
اين دوران
را هم جواب
بدهد.
رفسنجاني
اين پروسه
را آغاز
کرد اما
نتوانست
آنرا به سر
انجام
برساند و
خاتمي آن
را ادامه
ميدهد و
ميخواهد
به
سرانجام
برساند.
بورژوازي
ايران
ناچار است
نيازهاي
اين دوره
را بپذيرد
و يکي از
نيازها
وجود
اتحاديه
هاي
کارگري
است."
او در
ادامه
ميگويد: "از
زاويه بحث
حاضر آنچه
حائز
اهميت است
اين است که
وجود
اتحاديه
هاي
کارگري (در
بخش هاي
مهمي از
صنايع) يک
جز لازم در
الگوي
جديد
توسعه است.
... اين مدل
اقتصادي
اکنون
لازم
ميسازد تا
سرمايه با
بخشي از
کارگران
بصورت
متشکل
مواجه شود.
چنين امري
در تاريخ
سرمايه
داري
ايران بي
سابقه
است٬ و
بازتاب آن
در جنبش
کارگري
قطعا به
شکل تقويت
رفرميسم
خواهد بود.
رفرميسمي
که اينک يک
پايه مادي
تازه در
الگوي
اقتصادي
حاکم
خواهد
يافت" ...
مدل توسعه
اقتصادي
ايران
ميرود تا
براي
اولين بار
در تاريخ
ايران يک
پايه مادي
نيرومند
به گرايش
رفرميستي
ببخشد."...."اتحاديه
هاي
کارگري
رفرميست
واقعا
نماينده
کارگران
باشند شکل
ميگيرد" ...
طبقه
کارگر
ميتواند
در موارد
معيني در
قبال
اختلافاتي
که ميان
بخشهاي
مختلف
سرمايه (مالي
و صنعتي٬
دولتي و
خصوصي٬
داخلي و
خارجي٬
صادراتي و
بازار
داخلي و جز
اينها) بر
سر
سياستهاي
اقتصادي
مشخصي در
ميگيرد٬
بي تفاوت
نماند و بر
حسب منافع
خود
در اين يا
آن مورد
وزن خود را
پشت سر اين
يا آن
سياست
اقتصادي
معين
بيندازد."
ايرج
آذرين به
نقل از چشم
انداز و
تکاليف
بعد
از شکست
دوم خرداد
و متلاشي
شدن جنبش
اصلاحات٬
آقاي
آذرين با
اين
تزهايش
چکار
ميخواهد
بکند؟ مگر
قرار نبود
"جنبش
اصلاحات
سياسي "پيروز
شود و
اتحاديه
هاي
کارگري
رفرميست
را شکل
بدهد و اين
اتحاديه
ها هم قرار
بود واقعا
نماينده
کارگران
باشند! مگر
قرار نبود
رژيم
سرمايه
داري به
رژيم
سرمايه
دارها
متحول شود.
مگر قرار
نبود با
اين
تحولات
شعار
سرنگوني
کنار
گذاشته
شود و خيلي
غير
راديکال
اعلام
بشود؟ چرا
اکنون که
همه اين
تزها دود
شده و به
هوا رفته
است و بي
اعتبار
بودنشان
ثابت شده
است٬
مدافعين
آن خود را
به کوچه
علي چپ زده
اند. از
همه کمدي
تر اين بود
که
کادرهايي
از کومله
که از
موضعي
ناسيوناليستي
در مخالفت
با ما
مدافع اين
تزها شده
بودند و
آنها را
ايمايل
ميکردند و
در
اينترنت
تبليغ
ميکردند
اکنون سر
خود را
پايين
انداخته و
يواشکي
اطراف را
ميپايند
که کسي
آنها را
مورد خطاب
قرار ندهد؟
چرا همه
مدافعين "جسور"
و شرمگين
اين تزها
خود را
آفتابي
نميکنند؟
واقعيت
اين است که
تحولات
سياسي
جامعه و
رشد جنبش
سرنگوني
همان
شعاري که
آقاي
آذرين
خيلي از آن
ناراحت
بود٬ و
شکست جنبش
اصلاح
رژيم٬
همان تز "جبش
اصلاحات
امکان
پيروزي
دارد" که
باز هم
آقاي
آذرين
خيلي بر آن
اسرار
داشت٬
همگي از
صحنه
جامعه
جاروشده و
خود آذرين
هم سراغ
آنها را
نميگيرد.
از همه
مهمتر تز "دولت
سرمايه
داري به
دولت
سرمايه
دارها و يا
دولت
بورژواها"
در چهار
چوب
جمهوري
اسلامي
بود. به
قول آقاي
آذرين
جمهوري
اسلامي
اصلاح
پذير است و
قرار بود
به دولت
بورژواها
تبديل شود
و اتحاديه
هاي
کارگري را
خود
سازمان
بدهد و
دولت
قانون
بشود و...!
اين تزها
همگي آن
چنان کمدي
به نظر
ميرسند که
خود اين
محفل هم با
خواندن
دوباره آن
ممکن است
احساس
شرمساري
کنند.
اما
نکته
جالبتر
اين است که
آذرين
کارگران
را
فراخوان
داده است
که براي
شکل گيري
اين الگوي
اقتصادي
يعني "توسعه
سرمايه
داري و شکل
گيري دولت
سرمايه
داران"
بايد دخيل
شوند. زيرا
بزعم آقاي
آذرين شکل
گيري اين
الگوي
اقتصادي٬
قرار بود
تشکيل
اتحاديه
هاي
کارگري هر
چند
رفرميست٬
بخشي از
پروژه آن
باشد. از
نظر او
کارگران
بايد وارد
اين پروسه
ميشدند.
اجازه
بدهيد عين
حرفهاي
خودش را
بشنويم:
"
طبقه
کارگر
ميتواند
در موارد
معيني در
قبال
اختلافاتي
که ميان
بخشهاي
مختلف
سرمايه (مالي
و صنعتي٬
دولتي و
خصوصي٬
داخلي و
خارجي٬
صادراتي و
بازار
داخلي و جز
اينها) بر
سر
سياستهاي
اقتصادي
مشخصي در
ميگيرد٬
بي تفاوت
نماند و بر
حسب منافع
خود
در اين يا
آن مورد
وزن خود را
پشت سر اين
يا آن
سياست
اقتصادي
معين
بيندازد."
برخلاف
اين تصور
سطحي و غير
سياسي و
البته ضد
کارگري
آذرين که
صرفا از
موضع يک
دانشجوي
رشته
اقتصاد به
سراغ
جامعه و
مکانيسمهاي
آن رفته
است٬ نه
اتحاديه
اي شکل
گرفت و نه
قرار بود
رفرم
اقتصادي
اي به نفع
کارگر به
اجرا در
بيايد. تزي
که مدعي
بود
بورژوازي
ايران
ميخواهد
اتحاديه
ها شکل
بگيرند و
از اين
طريق پايه
رفرميسم
کارگري در
جنبش
کارگري
تقويت
ميشود و...
همچنانکه
مشاهده
کرديم نه
تنها اين
اتفاق
نيفتاد٬
بلکه
حداقل
دستمزد
کارگران
هم پرداخت
نشد و
دستمزدهاي
معوقه در
ابعادي
ميليوني
يکي از
مشکلات
مهم و مزيد
بر ديگر
مشکلات
کارگران
شد. در
همين دوره
چشم انداز
آقاي
آذرين نه
تنها
رفرمي به
وقع
نپيوست
بلکه قرار
دادهاي
سفيد امضا
و موقت بيش
از هشتاد
درصد
کارگران
را در
برگرفت.
آيا اين
آقا نبايد
اکنون به
ذهنيت خشک
و غير
سياسي خود
شک کند.
اما
علاوه بر
ادعاهاي
بي پايه و
غير سياسي
آذرين
رفرميسم
درون جنبش
کارگري
فقط
هنگامي
ميتواند
به يک حرکت
بنيادي و
ماندگار
تبديل شود
که
بورژوازي
امکان و
توان رفرم
را از خود
نشان بدهد.
دولت
کاپيتاليستي
حاکم
جامعه اي
قانون مند
براي رشد و
انباشت
سرمايه و
سهيم شدن
در
بازارهاي
جهاني را
سازمان
بدهد و از
ثبات
سياسي خود
مطمئن
باشد. ما
هميشه
گفته ايم
اين
تحولات با
وجود
جمهوري
اسلامي
غير ممکن
است. گفتيم
و تاکيد
کرديم که
جنبش
اصلاح
رژيم چاره
اي به جز
شکست در
مقابلش
نيست. ما
غيب گو
نبوديم.
اما هر
مارکسيستي
که با
الفباي
سياست
آشنا باشد
ميتواند
متوجه اين
واقعيت
بشود که
جمهوري
اسلامي يک
رژيم بر
آمده از دل
جنبش
اسلامي و
رهبر جنبش
اسلام
سياسي است.
اما آذرين
برعکس اين
ديدگاه ما
نوشته است:
"استدلالهايي
که چپ
راديکال
براي
ناکامي
محتوم
تلاش دوم
خرداد طرح
ميکند نه
فقط
نادرست
اند٬ و نه
فقط از نظر
سياسي
آشفته و
متناقض
اند٬ بلکه
چپ
راديکال
را منطقا
به اين
موضع سوق
ميدهد تا
تحقق
پيگير
همان
خواستهايي
را که بزعم
او
بناگزير
در
پلاتفرم
اصلاحات
دوم خرداد
انعکاس
يافته به
نيروي
توده ها و
با فشار از
پايين
جستجو کند."
به
زعم آقاي
آذرين چون
ما هميشه
گفته و
تاکيد
داشته ايم
که جنبش
اصلاح
رژيم شکست
ميخورد و
اصلاح
رژيم ممکن
نيست و... پس
ما چپ
راديکال و
عقايد
ليبرالي
را تکرار
ميکنيم.
اما آقاي
آذرين با
اين
تزهايي
پايين
خيلي
کارگري و
سوسياليستي
تشريف
دارند:
"حکم " اصلاح
ناپذيري
جمهوري
اسلامي"
حکمي است
در باره
ناتواني
رژيم
اسلامي
براي
اداره
جامعه و
اقتصاد
ايران٬ يا
به عبارت
ديگر در
مورد عدم
ظرفيت
رژيم
اسلامي
براي
انطباق با
نظام
اقتصادي و
اجتماعي
کاپيتاليستي
ايران. ...
اولا اين
حکم از نظر
تجربي و
تئوريک
نادرست
است و
ثانيا از
نظر
ايدئولوژيک
تکرار
عقايد
ليبرالي
است."
"شعار
سرنگوني
عليرغم
ظاهر آن و
حتي
عليرغم
نيت خير
مبلغان
آن٬ موضع
راديکال و
اصولي اي
را در
شرايط
حاضر
ايران
نمايندگي
نميکند."
همچناکه
ميبينيد
به نظر
آقاي
آذرين
جمهوري
اسلامي
اصلاح
پذير است.
همان حرفي
که گنجي و
ديگر قلم
به دستان
دوم
خردادي و
جبهه
مدافع
اصلاح
رژيم مرتب
تکرار
ميکرد و
مخالفين
سر سختي
مثل ما را
مدافع "انقلاب
و خشونت"
ميدانستند.
در اين
دوره کلمه
انقلاب آن
چنان مورد
حمله قرار
گرفته بود
که
مدافعينش
را بدون
هيچ شکي در
جبهه
خشونت
طلبان
قرار
ميدادند.
زيرا به
زعم آنها
انقلاب
مساوي
خشونت بود.
" جمهوري
اسلامي
اين ظرفيت
را دارد که
چنان
رفرمهايي
را بخود
بپذيرد تا
به دولتي
بدل شود که
در شرايط
حاضر
ايران
براي
انکشاف
کاپيتاليستي
ضروري است.
شکل دادن
به چنين
دولتي٬
يعني دولت
خود
بورژوازي٬
هدف جنبش
اصلاحات
سياسي
است٬ و
چنين
دولتي
منطقا
قابل تصور
است."
بسيار واضح
بود قدرت
گيري چنين
دولتي
براي
آقاي
آذرين نه
تنها قابل
تصور بلکه
بزرگترين
تحول
اساسي در
طول تاريخ
سرمايه
داري
معرفي
ميشد و از
کارگران
هم خواسته
بود که وزن
خود را پشت
يکي از آن
جناحهاي
بورژوايي
قرار دهند
که براي
اين تحول
به ميدان
آمده است.
اما يک مشکل
آذرين و
بسياري از
جريانات
چپ اين
بوده و هست
که هنوز
متوجه
استراتژي
و عمق جنبش
اسلام
سياسي
نشده اند.
به همين
دليل
نمونه رشد
چند کشور
آمريکا
لاتين و
آسيا براي
آنها حکم
سياست و
تئوري و
درست بودن
را يکجا
دارد. آنها
احتياجي
به اين
ندارند که
ابعاد و
تاثيرات
مخرب اين
جنبش در
جامعه را
بدانند.
احتياجي
به اين
ندارند که
اين جنبش
را مورد
بحث و
بررسي
قرار دهند.
از نظر
آنها
جامعه
سرمايه
داري است و
طبق تعريف
طبقه
کارگر
مخالف
طبقه
سرمايه
دار است و
همين کافي
است. ديگر
احتياجي
به شناخت و
سنگر بندي
در مقابل
جنبشها
سياسي
ندارند.
زيرا کسي
که آنرا
نميبيند
قرار نيست
کاري عليه
آن انجام
بدهد.
البته اين
نفهميدن
سياست و
نديدن
جايگاه
جنبشهاي
اسلامي و
ناسيوناليستي
محدود به
محفل
آذرين
نيست. بلکه
کل چپ
منهاي حزب
کمونيست
کارگري به
اين موضوع
توجهي
نشان
نميدهد.
براي اين چپ
مهم نيست
که اسلام
سياسي چه
بلايي بر
سر زن
مياورد.
مهم نيست
که سنگسار
ميکند. مهم
نيست که سر
ميبرد و
تجاوز
ميکند. مهم
نيست که زن
را آدم
حساب
نميکند.
مهم نيست
که بسياري
را به جرم
محاربه و
يا ترک
مذهب و يا
ملحق شدن
به مذهب
ديگري و...
مجرم
شناخته
است. زيرا
به زعم
آنها و در
خوشبينانه
ترين حالت
اين نظام
سرمايه
داري است و
حرجي بر آن
نيست. همه
جريانات
ديگر
اپوزيسيون
در ايران
از چپ تا
راست
معتقد
هستند که
اين
موضوعات
ربطي به
اسلاميت
رژيم
ندارد.
در مقابل نوع
استدلال
چپ سنتي و
جريانات
راست ما اعلام
کرده ايم
که جمهوري
اسلامي
وصله
ناجوري بر
تاريخ
ايران
معاصر است.
به همين
دليل ما
بارها
تکرار
کرده ايم
که اسلام و
اسلاميسم
با
مدرنيته و
مدرنيسم
نه تنها
جور در نمي
آيد بلکه
متناقض
است. ما
اعلام
کرده ايم
که جنبش
اسلام
سياسي
جنبشي از
گور
برخواسته
بود که با
کمک دول
غرب و بر
بستر
شرايطي که
جنبش ملي
اسلامي و
چپ ضد
امپرياليست
فراهم
کرده بود
به قدرت
رسيد.
ما گفتيم و
تکرار
کرديم که
جمهوري
اسلامي
وظيفه
اصليش
شکست
انقلاب
بود. اما
بعد از
انجام اين
رسالت خود
که
بورژوازي
آگاهانه و
به دليل
ضعف خود به
آن رضايت
داده بود٬
تلاش کرد
با اين
رژيم را
بيايد. اما
اين مراحل
بعدي
تماما از
روي
ناچاري و
به دليل
عدم يک راه
حل منسجم و
قابل اتکا
است.
بورژوازي
ايران بعد
از شکست
انقلاب
هميشه در
تلاش اين
بوده است
که خود را
از
تنگناهاي
وجود
جمهوري
اسلامي
فعلي خلاص
کند. در
مقابل
طبقه
کارگر و
کمونيستها
و اکثريت
مردم هم
ميخواهند
از شر اين
رژيم خلاص
بشوند. به
همين دليل
تاکيد
کرديم که
در آينده
ايران هيچ
رژيم
مذهبي
شانس
قدرتگيري
ندارد.
آلترناتيو
بورژوايي
با اتکا به
ناسيوناليسم
ايراني و
آلترناتيو
کارگري با
اتکا به
جنبش
کمونيسم
کارگري دو
امکان باز
و ممکن در
آينده
ايران
هستند.
جنبش
اسلام
سياسي که
از مدتي
قبل دوران
افول آن
آغاز شده
است هيچ
شانسي در
آينده
ايران
ندارد.
جنبش ملي -
مذهبي با
تمام
تنوعات
سازماني و
حزبيش
عمرش به
حيات
جمهوري
اسلامي
وصل است.
با رفتن
اين رژيم
اين جنبش
تماما در
حاشيه
جامع قرار
خواهد
گرفت و
جايکاه
جديي در
سياست
ايران
نميتوان
داشته
باشد.
آذرين در
مقابل
چنين
ديدکاهي
معتقد است
که:
" تز
ناسازگاري
اسلام با
مدرنيته٬
چه به سبب
ناسازگاري
فرهنگي و
چه به سبب
ناسازگاري
سياسي٬
حقايق عام
و علمي
نيست. ...
ديدگاهي
که جمهوري
اسلامي
را٬ چه به
سبب
فرهنگي٬
چه سياسي٬
و چه
اقتصادي
با جامعه
ايران
ناسازگار
ميداند٬
تنها از
نظر ظاهر
راديکال
جلوه
ميکند."...
از لحاظ
تجربي و
تئوريک
نميتوان٬
و از لحاظ
ايئولوژيک
نبايد٬
خصلت
اسلامي
حکومت را
موجبي
براي
ناسازگاري
فرهنگي آن
با جامعه
مدرن
کاپيتاليستي
قلمداد
کرد."
مشکل کساني
مثل ايرج
آذرين اين
است که با
مقايسه
کشورهايي
مانند
عربستان و
مصر و
غيره
ميخواهند
اين
ديدگاه را
نمايندگي
کنند که
اسلام
سياسي در
قدرت همان
اسلامي
است که در
مصر
تغييراتي
را تحمل
کرده است و
در
عربستان
با غرب
هماهنگ
شده است.
اينها
هنوز
متوجه
نيستند و
يا
نميخواهند
بفهمند که
جنبش
اسلام
سياسي به
عنوان يک
جنبش فرا
کشوري و
فرا منطقه
اي ادعاي
سهم از
بازار
جهاني
دارد. اين
جنبش
نميتواند
ضد
آمريکايي
و زد غرب
نباشد.
جنبش
اسلام
سياسي يک
جنبش
تروريستي
و مدعي غرب
است.
نيروهاي
از نوع
جمهوري
اسلامي٬
حزب الله٬
حماس و
طالبان
جرياناتي
هستند که
اين جنبش
را
نمايندگي
ميکنند نه
جريانات
اسلامي
عربستان و
مصر و غيره.
اما تزهاي
آذرين در
سطح جهاني
و خارج از
ايران هم
ادامه
همان متد
نميشود و
وقتش نيست
و فعلا
قرار است
بورژواها
بروند
کاري
بکنند و
کارگران
بايد به
نيروي
قدرت گيري
يکي از
آنها
تبديل
بشوند است.
"وقوف بر
اينکه در
شرايط
سياسي
امروز
جهان شانس
پيروزي
انقلاب
کارگري
ناچيز است
را بايد به
مثابه يک
واقعيت در
نظر داشت
اما اين
ابدا به
معناي
کناره
گرفتن
داوطلبانه
از قدرت يا
شکست طلبي
در يک
شرايط
انقلابي
نيست بلکه
تاکيدي
است بر
اينکه حتي
در صورت
بدست گيري
قدرت٬ بيش
از امکان
حفظش٬
پيامد اين
امر براي
جنبش
سوسياليسم
کارگري
بايد
معيار
قرار گيرد.
بنابر اين
چه بسا که (مانند
کمون
پاريس) حتي
وقتي که
واقعبينانه
ديگر حفظ
قدرت
مقدور
نيست٬ از
نظر مصالح
جهاني
جنبش طبقه
کارگر
بهتر باشد
که تا سنگر
آخر جنگيد
اما تسليم
نشد. .....
انقلاب
سوسياليستي
در دستور
روز نيست."
اين نوع
تحليل و
تعارفات
را قبلا از
حزب توده
ميشنيديم
اکنون
ايرج
آذريني که
مدعي نوعي
از
کمونيسم
راديکال و
به قول خود
"سوسياليسم
کارگري"
است همان
تزها و
همان
ادبيات را
يک بار
ديگر به
بازار
آورده است.
سوال اين
است که اگر
به قول
آذرين
انقلاب
سوسياليستي
در دستور
نيست و
شانس
پيروزي
انقلاب
کارگري هم
از قبل
منتفي شده
است٬
اکنون
دوران
کدام
انقلابات
است.
چندسال
قبل با اين
ذهنيت
حتما جواب
اين ميبود
که اصلا
انقلابي
در کار
نيست. حالا
که انقلاب
در
کشورهاي
معيني در
جريان است
جواب
آذرين
قاعدتا
بايد
هماني
باشد که
کورش
مدرسي
اعلام کرد.
اينها
انقلاباتي
دمکراتيک
هستند. اگر
آقاي
آذرين با
اين تز
مدرسي
توافق
نداشته
باشد تنها
يک امکان
برايش
ميماند و
اعلام کند
اصلا
اينها که
ما
ميگوييم
انقلاب٬
نبايد
آنها را
انقلاب
ناميد و
بايد
منتظر
پيروزي و
قدرت گيري
دولت
سرمايه
دارها در
مقابل
دولت
سرمايه
داري
باشند تا
مراحل
بعدي در يک
دوران
تاريخي
ديگر آغاز
بشود.
همچنانکه
بالاتر
گفتم
آذرين
چند تز
محوري را
به عنوان
مباني
فکري خود
در اين
نوشته
مورد بحث
قرار داده
است و بن
بست و
تنگنايي
که اينها
در آن گير
کرده اند
همان
تنگنايي
است که همه
چپهاي
سنتي به آن
گرفتارند.
اينکه جنبش
اصلاحات
سياسي
امکان
پيروزي
دارد و از
اين کانال
دولت
سرمايه
داري
جمهوري
اسلامي به
دولت
سرمايه
دارها
تبديل
ميشود.
دولت
سرمايه
دارها دست
به کار
تشکيل
اتحاديه
هاي
رفرميستي
در درون
جنبش
کارگري
ميشود.
جامعه و
دولت را
قانونمند
ميکند.
کارگران
هم بايد در
اين پروسه
وزن
طبقاتي
خود را پشت
بخشهايي
از اين
سرمايه
دارها
بگذارند
که اين
پروسه طي
بشود. در
چنين
شرايطي
شعار
سرنگوني
جمهوري
اسلامي
جايگاهي
ندارد و
غير ضروري
است. و
بلاخره در
سطح جهاني
هم شانس
پيروزي
انقلاب
کارگري
ناچيز است
و نبايد
انقلاب
سوسياليستي
در دستور
روز باشد.
با اين
تزها
نتيجه
منطقي اي
که ميتوان
گرفت اين
است٬
انقلابات
کارگري
رفت تا
دوره هاي
بعد و دور
دست که
معلوم
نيست چه
وقت وقتش
ميرسد.
فعلا بايد
از راه
تقويت
جناحي از
سرمايه
داران که
ميخواهند
دولت
سرمايه
دارها را
درست کنند
به سمت "سوسياليسم
کارگري"
آقاي
آذرين
هدايت شد.
پايان
۴ژانويه
۲۰۱۲
|