سناريوى سياه، سناريوى سفيد

بحثى پيرامون روند اوضاع سياسى در ايران

مقاله زير فشرده مباحث و نکات مطرح شده توسط نويسنده در سمينار وسيع اوضاع سياسى ايران است که با شرکت کليه اعضاى کميته مرکزى و جمعى از کادرهاى حزب در آوريل ٩٥ برگزار گرديد.

3

سناريوى سياه: صورت مساله

4
بحث سناريوى سياه از يک مشاهده اساسى شروع ميشود که در درجه اول مربوط به ايران نيست، بلکه مربوط به اين دوره اى است که در آن زندگى ميکنيم.
اين روزها هربار تلويزيون را روشن ميکنيد، انسانهاى دربدرى را ميبينيد که تتمه جان و زندگى شان را بدوش گرفته اند و از فاجعه اى فرار کرده اند و سر فلان دوراهى به خبرنگار «سى.ان. ان» از مصيبتشان ميگويند و بعد تل اجساد انسانهاى بقتل رسيده يا انفجار توپها و خمپاره ها و شهرهاى ويران شده را نشان ميدهند که زمينه تصويرى خبر را ميسازند. نکته اينجاست که احساسى که بيننده اين تصاوير ميگيرد اينست که اين اتفاقى غير منتظره يا منحصر بفرد نيست. اين فجايع نتيجه رويدادى نيست که پايانى دارد، جنگى که خارج از قاعده رخ داده و قرار است ختم شود. آدم حس نميکند که اين قربانى، يک سوى دعواى خاصى بوده است يا سهمى در عاقبت دردناک خودش داشته است يا قرار است فردا در نجات خويش کارى بکند. آدم انگار شاهد يک «وضعيت دائمى» است، يک روش زندگى، استيصالى که گويا سناريوى مفروض زندگى انسانهاى بسيارى است که نه خودشان و نه بيننده قرار است کارى از دستش در قبال آن برآيد. انگار اين نه يک حادثه، بلکه يک منظره است. رواندا، سومالى، يوگسلاوى، افغانستان، چچنى و غيره و غيره. در همه اين موارد تصويرى که انسان ميگيرد، تصوير يک «وضعيت دائمى» است و نه کشمکش و مشقتى بهرحال گذرا در متن يک تحول اجتماعى.
5
اين تصاوير، ما بينندگان را به کارى وانميدارد.
در درجه اول به اين خاطر که ظاهرا ميشود پشت خيلى چيزها پنهان شد. براى مثال پشت اين واقعيت که من و شماى بيننده زبان آن قربانى را بر صفحه تلويزيون نميفهميم. نميفهميم که دارد ميگويد کودکم را آن پشت دفن کرده ام و گريخته ام، يا فقط من مانده ام، يا خانه ام ويران شد. ما پشت اين واقعيت پنهان ميشويم که اين مصيبت احتمالا از نظر جغرافيايى چند هزار يا چند صد کيلومتر از ما دور است، يا اينکه اين تصوير مربوط به ديروز است و نه همين لحظه، شايد تا الان کسى بداد اين آدم رسيده است، شايد کمى آنسوتر به غذايى و سرپناه و نوازشى رسيده، شايد آن زخمى، يا آن بازمانده نيمه جان فلان کشتار جمعى، خود نيز اکنون جان داده و غم خرد کننده اش را با خود برده است. ميليونها نفر هر روز پشت چنين عواملى پنهان ميشوند تا از درد اين واقعيات فرار کنند. اين متاسفانه يک خصوصيت بشر امروزى است که مصيبتى که در زمانى ديگر و مکانى ديگر بر انسانى ديگر و بخصوص بقول مرسوم امروز بر انسانهايى با «فرهنگ» ديگر نازل شود به همان اندازه دردناک نيست که اگر اينجا و اکنون بر سر خود آدم بيايد. همين فاصله مکانى و زمانى و وجودى، اجازه ميدهد بتوانيد رويتان را برگردانيد، بگوئيد که طاقت ديدن اين تصاوير را نداريد و اعصابتان را خرد ميکند، تلويزيون را خاموش کنيد و سراغ کار خودتان برويد.
6
بحث سناريوى سياه طرح اين واقعيت است که براى من و شما و عده بيشمار ديگرى اين پنهان شدن و روى برگرداندن ميرود که غير ممکن شود.
اين تصاوير ميتواند تصاوير خود ما و مردمى باشد که زبانشان را ميفهميم. اين بسادگى ميتواند داستان زندگى اين مردم هم باشد. اين ميتواند تصويرى از «وضعيت دائمى» در ايران باشد. اينجا ديگر همانقدر که حتى براى نزديک بين ترين آدمها هم راه گريزى از حس کردن دست اول و بلاواسطه مصيبت وجود ندارد، از احساس مسئوليت هم گريزى نيست. اگر در قبال رواندا يا يوگسلاوى دلمان را خوش ميکنيم که گويا کارى از دستمان بر نميايد، اينجا ديگر بايد يک فکرى کرد. تلويزيونى در کار نيست که خاموش کنيد.
7
ميان آنچه يک سناريوى سياه ناميده ايم با يک تلاطم انقلابى يک دنيا تفاوت هست.
بحث سناريوى سياه صرفا بر سر وقوع درگيرى و کشمکش خونين نيست. تصوير ارتشى که روى مردم شليک ميکند و مردمى که فرياد ميزنند "توپ تانک مسلسل ديگر اثر ندارد" تصويرى از يک سناريوى سياه نيست. اين تصويرى از يک انقلاب است. در انقلاب مردمى هم خون ريخته ميشود. اما مشخصه سناريوى سياه عنصر استيصال در جامعه است. ناتوانى جامعه در درک اينکه اين وضعيت چرا پيش آمده، تا کى ادامه پيدا ميکند، چگونه ختم ميشود. انقلاب صحنه کشمکش است. کشمکشى، گاه بسيار خونين، که از نظر خود توده مردم براى بهبود اوضاع اجتماعى ضرورى شده است. هيچ سير تحول تاريخى بى مشقت پيش نرفته است. اما من سناريوى سياه را به وضعيتى اطلاق ميکنم که در آن صحبت نه بر سر تحول جامعه، بلکه بر سر تخريب چهارچوب مدنى جامعه برخلاف ميل و اراده مردم و در متن عجز و استيصال عمومى است.
8
اين اوضاع در ايران هم ميتواند رخ دهد.
اينطور که اوضاع پيش ميرود بعيد نيست که روزى مردم جهان بر صفحه تلويزيون هايشان آوارگانى را ببينند که از شيراز و اصفهان و رشت و اراک گريخته اند و شيون ميکنند که فلان جماعت اسلامى، فلان گروهان از جبهه آريائيان اصيل، يا بهمان شاخه مجاهدين، شهر و خانه و مدرسه شان را روى سرشان خراب کرده اند و مردم را بخون کشيده اند. اين وضع ميتواند نه يک حادثه استثنائى، بلکه يک قاعده، يک روش زندگى، در ايران بشود، که بيست سال طول ميکشد. ميتواند درست مثل لبنان دهه قبل و افغانستان و يوگسلاوى امروز در ذهن يک نسل از مردم يک وضعيت ازلى و ابدى را بسازد. گوئى هرگز جز اين نبوده و نميتواند باشد.
9
برسميت شناختن اين خطر، يعنى احتمال واقعى وقوع اين سناريوى سياه در ايران، بنظر من يک شاخص جدى بودن نيروهاى سياسى و محک صلاحيت رهبران آنهاست.
تا آنجا که بخود ما مربوط ميشود، اين بحثى بسيار حياتى است. همه ميدانند ما راجع به جامعه، طبقات، استثمار، انقلاب، آزادى، برابرى و غيره چه ميگوئيم. اما آيا اين را هم ميدانند که ما راجع به چنين دورنمايى چه ميگوئيم؟ نقطه عزيمت بحث من درباره سناريوى سياه اينست که ما شخصيت هاى يک تاريخ زنده ايم که ميتواند اين سير هولناک را بخود بپذيرد. ما بازيگران نمايشنامه اى نيستيم که در آن سخنان و حرکات مان از پيش نوشته شده و جلوى ما گذاشته شده باشد. کمونيستى که وظايف تاريخى و محک هاى تاريخى حرکت خويش را نشناسد بنظر من کمونيست درستى نيست. هيچ جاى مارکسيسم درباره "سناريوهاى سياه" و مقاطع از هم گسيختن شيرازه کلى جامعه و وظايف کمونيستها در چنان مقاطعى سخن گفته نشده و چه کنيد و چه نکنيدى معين نشده است. اين خود مائيم که بايد اين را تشخيص بدهيم. اينجا هم در تحليل نهايى بحث همچنان بر سر شرايط و ملزومات پيشروى جنبش کمونيستى طبقه کارگر است. سوالى که جلوى ما است اينست که آيا ميتوانيم مسئوليت خويش را در چنين اوضاعى بشناسيم و بر عهده بگيريم. اين مسئوليت ميتواند تلاش براى منتفى کردن اين دورنما باشد، يا در صورت وقوع، خاتمه دادن سريع به آن. حزب کمونيست کارگرى با طرح اين بحث دارد ميگويد که، بله، ما مقابله با چنين دورنمايى را بعنوان يک مسئوليت سياسى خويش برسميت ميشناسيم. ما داريم ميگوئيم، بله چنين احتمالى وجود دارد. اين بلايى نيست که فقط سر "يوگسلاوها" بيايد و "ايرانيان"، از آنجا که گويا هنر نزد آنان است و بس، ذاتا در مقابل آن واکسينه باشند. بحث بر سر کمونيسم و مسئوليت اجتماعى است. تنها کمونيسمى که بتواند در چنين مقاطعى به اين نوع مسائل پاسخگو باشد، ميتواند صلاحيت تاريخى خود را به ميليونها انسان اثبات کند و افق اجتماعى خويش، جامعه مطلوب خويش و معيارها و ارزشهاى خويش را به افق و ارزشهاى توده وسيع مردم کارگر و زحمتکش بدل کند. اگر فرض کنيم اين دورنما محتمل باشد و هشدار ما يک هشدار واقعى باشد، آنوقت آن حزب و جريانى که نسبت به آن بى تفاوت و غافل بماند، بيمصرف و نامربوط ميشود.
10

زمينه هاى وقوع سناريوى سياه

11
جريانات مختلف اپوزيسيون و از جمله خود ما سنتا تحول سياسى بعدى در ايران را انتقالى از يک دولت به دولت ديگرى ديده ايم.
اگر کودتا، جنگ، قيام و غيره اى در اين تصوير رخ ميدهد در واقع تسمه نقاله و مجرايى براى انتقال از دولت قبلى به دولت بعدى است. بعبارت ديگر، اين دوره تحول، با همه جنگ و خونريزى اى که ميتواند در طول آن صورت بگيرد پاره خطى است که دو وضعيت متعارف را به هم وصل ميکند. در دو سوى اين ماجرا دو دولت و دو وضعيت اجتماعى نسبتا تعريف شده و نسبتا متعارف قرار ميگيرند. وقتى مردم از سرنگون کردن جمهورى اسلامى حرف ميزنند همين تصوير را دارند. جمهورى اسلامى برود و دولت ديگرى، رژيم ديگرى، جاى آن را بگيرد. همانطور که گفتم در اين بحث ما داريم اين احتمال را مطرح ميکنيم که سير اوضاع ميتواند به شيوه ديگرى هم پيش برود. اوضاع پس از سرنگونى جمهورى اسلامى ميتواند يک وضعيت بيشکل و در هم ريخته باشد. تجسم اين حالت با توجه به تصاويرى که ما از کشورهاى مختلف دستخوش هرج و مرج در چهارگوشه جهان ميگيريم دشوار نيست.
12
چرا امکان وقوع اين سناريوى سياه در ايران وجود دارد؟ مختصرا فاکتورهاى اصلى را مرور کنيم.
13
١- در اين شک نيست که جمهورى اسلامى در بحران اقتصادى و سياسى عميق دست و پا ميزند.
در انترناسيونال از اين بعنوان "بحران آخر" ياد کرديم، به اين اعتبار که حلقه بعدى در حيات جمهورى اسلامى، و بنظر من شروع عملى پروسه نابودى اش، نه يک تغيير ريل اقتصادى يا وصله پينه سياسى، بلکه يک دگرگونى سياسى تعيين کننده خواهد بود. رژيم در قامت کنونى اش امکان حل يا تخفيف جدى اين بحران را ندارد. اين تحول سياسى ميتواند سقوط رژيم باشد، يا تصفيه خونين در آن و يا تحولى که بهرحال ارکان کنونى رژيم را زير سوال ميبرد. پائين تر به حالتى که از نظر من محتمل تر است اشاره ميکنم. آنچه مسلم است يک دوران بحران سياسى عمق يابنده که سرنگونى و يا دگرگونى اساسى رژيم اسلامى يک مرحله اجتناب ناپذير آن است آغاز شده است.
14
٢- جمهورى اسلامى رژيم سلطنت نيست که ذوب بشود.
حتى در صورت سرنگونى رژيم چندين جريان مذهبى و فالانژ مسلح، بالنسبه قوى و کينه توز، تروريست و ضد جامعه از آن باقى ميمانند که در سطح کل منطقه موجوديت دارند و براى اعاده قدرت جريان اسلامى و يا يک حضور سياسى - نظامى در هر بخشى از کشور که زورشان برسد تلاش ميکنند. اگر به اين تصوير فالانژهاى اپوزيسيون، اعم از اسلامى و آريايى را اضافه کنيم، ماجراجويان سياسى و اوباش نظامى را اضافه کنيم که در شرايط بيشکلى قدرت از هر منفذى سبز ميشوند، ميتوانيم کثرت پرسوناژهاى چنين سناريويى را بهتر تجسم کنيم. تشکيل يک دولت بعدى در ايران منوط به از صحنه خارج کردن همه اين جماعات است.
15
٣- با سقوط شوروى و پايان موازنه دوران جنگ سرد، بحران هاى سياسى و حکومتى بويژه در کشورهاى عقب مانده که در دوران قبل زير مجموعه اى از فشارها کنترل ميشد و سريع به فرجام ميرسيد، اکنون کشدار و پيچيده ميشود.
مساله ايدئولوژى و فلسفه حکومت و همينطور مبانى سياسى و ساختار حکومت در بسيارى از کشورها به يک مساله مفتوح تبديل شده است و جريانات مختلف بر سر تعيين خصوصيات رژيم سياسى و ايدئولوژيکى در اين کشورها به نبرد آشکار با هم برخاسته اند. اين خلاء و بيشکلى ايدئولوژيکى و سياسى و نامعين بودن ساختار حکومت بورژوايى در ايران کاملا چشمگير است. نه سلطنت مشروطه، نه سيستم پارلمانى، نه استبداد سلطنتى و نه رژيم اسلامى هيچيک هرگز بعنوان اشکال حکومتى ريشه محکمى در ايران پيدا نکردند و به شکل پذيرفته شده دولت در کشور بدل نشدند. مساله مهم در هر بحران جدى سياسى در ايران نه فقط ترکيب دولت بعدى، بلکه نوع حکومت بعدى است. اين نه فقط موضوع جدال طبقاتى، بلکه محور جدال درونى خود بورژوازى در ايران است. با توجه به اوضاع جهانى و فقدان الگوها و اردوگاههاى هژمونيک بورژوايى در سطح جهانى، حتى يکسره شدن مساله فرم حکومتى براى خود بورژوازى ايران بدون کشمکشهاى حاد عملى نيست.
16
٤- توافقات قديم بين المللى ميان قدرتهاى امپرياليستى و اردوگاههاى رقيب از ميان رفته و کل جهان به صحنه يک رقابت چند قطبى بر سر مناطق نفوذ تبديل شده است.
جدال قدرتهاى جهانى و منطقه اى بر سر نفوذ در ايران جاى ترديد ندارد. يک رکن جنگ داخلى احتمالى در ايران اين رقابتها خواهد بود. همين رقابتهاست که در برخى کانونهاى بحران در جهان امروز، از جمله بوسنيا، موانع جدى بر سر حل يا تخفيف مساله ايجاد کرده است. براى مثال در اين ترديد نيست که با هر تشتت و هرج و مرجى که بيش از چند ماه بطول انجامد، غرب فکرى بحال وضعيت در خوزستان و کرانه شمالى خليج خواهد کرد. امکان حضور نظامى آمريکا و غرب، چه بطور مستقيم و چه زير چتر سازمان ملل، در بخشى از ايران در چنان شرايطى ابدا کم نيست. اگر سناريوى سياه در ايران آغاز بشود، حداقل به تعداد کشورهاى همسايه و قدرتهاى جهانى و منطقه اى امام و رئيس جمهور و خان و سردار و ژنرال پيدا خواهد شد که با دار و دسته مسلحش منافع اين محافل را دنبال ميکند.
17
با توجه به اين فاکتور ها و عوامل مشخص ديگر، بنظر من وقوع سناريوى سياه در ايران يک احتمال واقعى است.

18

رژيم اسلامى: استحاله؟

19
بايد همينجا بگويم که بنظر من دگرگونى در رژيم منتفى نيست.
هنوز يک ورق ديگر در آستين اين رژيم هست. هنوز منطقا يک حالت ديگر وجود دارد براى اينکه دگرگونى رژيم از داخل صورت بگيرد و حتى افتادن يکپارچه قدرت بدست نيروهاى سياسى خارج حکومت را ممکن کند. صورت مساله «استحاله» چه براى غرب و چه براى بورژوازى استحاله طلب ايران در داخل و خارج کشور اول ايجاد يک جمهورى اسلامى غربى و بعد تحليل بردن و محو اسلاميت آن در يک روند اقتصادى و فرهنگى و يا حتى با يک اقدام سياسى - نظامى است. وجود يک جناح قوى طرفدار غرب در رژيم اسلامى مفروض گرفته ميشود، که فرض درستى است. معضل استحاله بنابراين اساسا به اين سوال تبديل ميشود که اين جناح غربى چگونه بايد جناحهاى ضد غربى را از ميدان بيرون کند بدون آنکه بى ثباتى ايجاد شود و فضايى براى دخالت و انقلاب مردم بوجود بيايد. پديده رفسنجانى در اين چهارچوب براى غرب و اپوزيسيون بورژوايى مطلوبيت و موضوعيت پيدا ميکرد. آن پروژه شکست خورد اما اکنون ميتواند با يک قالب و فورمت نظامى مجددا آزمايش بشود. صورت ظاهرى و گام اول اين تحول ميتواند اين باشد که خود خامنه اى، بعنوان باصطلاح ولى فقيه، اعلام شرايط اضطرارى کند (با توجيهاتى مثل وضعيت اقتصادى و مشکلات جناحها و ضرورت وحدت و "حفظ نظام" و غيره) و هياتى از نظاميان رژيم را سر کار بگذارد. ظاهر امر ميتواند اين باشد که اين نظاميان بنا به التماس و درخواست خود جناب ولى فقيه و عليرغم "اکراه" خودشان اين "وظيفه خطير" را پذيرفته اند که کابينه را تشکيل بدهند و "نظم و امنيت" را برقرار کنند و يک سلسله اقدامات را در غياب مجلس بفوريت باجرا در آورند. در همان حال به آخوندها توصيه و در واقع اخطار خواهد شد که قدرى کنار بکشند و به نصايح بزرگوارانه اکتفا کنند و به حکومت اضطرارى "برادران فداکار نظامى" فرصت بدهند کارش را بکند. بعبارت ديگر آخوند را با حفظ اموال مسروقه و تضمين امنيتش به پشت صحنه روانه مى کنند و نظاميان و بوروکراتها را زير چتر حمايت ولى فقيه به جلوى صحنه مياورند. حکومت اسلامى ميماند، چهره مذهبى کشور و فشار مذهبى روى مردم باقى ميماند. آخوندها با دزدى هايشان و بدون ترس از انتقام مردم بتدريج عقب ميکشند و نظامى هاى مسلمان و نماز خوان زمام امور رژيم اسلامى را بدست ميگيرند. چيزى شبيه پاکستان سابق با يک ولى فقيه براى محکم کارى. اين ميتواند بعنوان شروع يک پروسه استحاله عمل کند، به اين دليل که بجاى نهاد بى در و پيکر و غير قابل مهار و شير توشير "روحانيت" که زمين حاصلخيزى براى جدال جناحها است، ارتش ميايد که قابل شکل دادن است. اين مدل ميتواند با تصفيه و کودتا از درون به هر چيزى، از جمله به يک رژيم خالصا آمريکايى، تبديل شود. اين مدلى است که بخصوص غرب در کار کردن با آن استاد است و مکانيسم هاى آن را ميشناسد. چراغ سبزى که رفسنجانى نميتواند بى درد سر به غرب بدهد، فلان ژنرال سپاه يا ارتشى مسلمان به سادگى ميتواند بدهد. خود قلمرو سازماندهى نظامى و تسليحات و تجهيزات نظامى چنين حکومتى را از نزديک و بدور از ذره بين جناحهاى مزاحم در تماس روزمره با دول و بنيادهاى غربى قرار ميدهد. وقتى قدرت به اين شيوه به سمت ارتش و سپاه سوق داده شد، شکل گيرى مراحل بعدى استحاله رژيم از طريق دستکارى و تعويض و تغيير شخصيت هاى جلوى صحنه و کل کارآکتر اين نيرو عملى تر خواهد بود. رژيم نظامى اسلامى هم روز خودش احتمالا با يک کودتاى مهار شده به رژيم غير اسلامى تبديل ميشود و حلقه موجوديت رژيم اسلامى بسته ميشود. اين پروسه، بنظر من منطقا براى بورژوازى مقدور است و علائمى هم دال بر در جريان بودن آن وجود دارد. کاملا قابل تصور است که با بالا گرفتن اعتراضات مردمى رژيم به برقرارى نوعى حکومت نظامى و اعلام اوضاع اضطرارى دست بزند. اما اين حکومت نظامى تنها براى ارعاب مردم نخواهد بود، بلکه همچنين معادلات جديدى را نيز ميان خود جناحهاى هيات حاکمه برقرار ميکند. و اين همانطور که گفتم نقطه شروع پروسه تحول در رژيم است. تا آنجا که به جناحهاى مختلف مربوط ميشود به گمان من هيچيک فورا و مستقيما در برابر برقرارى حکومت نظاميان اسلامى مقاومت نخواهند کرد، چرا که کل اين پديده بعنوان ضامن "حفظ نظام" و تنها راه چاره ظاهر ميشود. اما کشمکش جناحها در اين قالب جديد نيز ادامه پيدا ميکند.
20
اين تصور که خصلت آشکارا سرکوبگر رژيم نظامى اسلاميون با اعتراض اپوزيسيون بورژوايى اعم از جمهورى خواه و سلطنت طلب مواجه خواهد شد تصورى خام است.
بورژوازى ايران در طول تاريخ پر افتخارش در قرن بيستم تابحال هرچه جلويش گذاشته اند را مزه کرده و بنظر من سواى غرولندى اينجا و آنجا در مجموع به روايت نظامى پديده رفسنجانى هم فرصت خواهد داد و تلاش خواهد کرد با آن کنار بيايد.
21
واضح است که از نظر مبارزه مردم براى بزير کشيدن رژيم و از نقطه نظر نفس اوضاع سياسى در جامعه چنين روندى بسيار منفى و نامطلوب است.
آلترناتيو پاکستانى و ارتشى جمهورى اسلامى، رژيم سرکوب و اعدام بازهم گسترده تر و تحميل شديدتر فقر و فاقه خواهد بود. تلاش براى درهم شکستن چنين حرکتى يک وظيفه جنبش کمونيسم کارگرى و همه نيروهايى است که براى سرنگونى رژيم اسلامى و برقرارى آزادى هاى سياسى مبارزه ميکنند. بهر رو اين مبحثى است که بايد جداگانه به آن پرداخت.
22

نگاهى به جريانات اپوزيسيون: ملاک ها

23
در طرح محدود بحث سناريوى سياه در انترناسيونال از اين صحبت کرده بودم که بعضى نيروهاى اجتماعى خصلتا به سناريوى سياه تعلق دارند و بعضى در وقوع سناريوى سفيد ذينفعند.
براى آنکه بتوانيم دسته بندى اى از اين نيروها بدست بدهيم بايد اين را روشن کنيم که کلا خود سناريوى سياه ميتواند حاصل چه پروسه اى باشد و چه عواملى وقوع آن را تسهيل ميکند. بنظر من مهم ترين فاکتور نحوه اضمحلال جمهورى اسلامى و آوار سياسى اى است که از آن بجا ميماند. ماحصل تخريب جمهورى اسلامى، بوجود آمدن يک صفحه سياسى خالى براى برقرارى يک دولت جانشين نيست. بلکه پيدايش طيفى از دستجات و جريانات مسلح اسلامى است که در صحنه ميمانند و براى حفظ قدرت خويش، چه بطور سراسرى و چه در شکل تقسيم کشور به مناطق تحت تصرف دستجات مختلف، وارد جنگ با يکديگر ميشوند و از آن مهمتر جلوى جنبش مردم قد علم ميکنند. هر جريان و آلترناتيوى که بخواهد با سقوط جمهورى اسلامى بعنوان دولت ايران عمل کند، بايد بتواند اينها را از ميدان بدر کند. منحل کند. دستجات مسلح و خانخانى نظامى صرفا به اين احزاب اسلامى منحصر نخواهد ماند. اگر اين فضا بوجود بيايد و نسبتا بطول بيانجامد، آنوقت طيف وسيعى از باندها و فرقه هاى سياسى، جريانات قومى و اوباش نظامى به صحنه ميريزند. چه نيرو يا نيروهايى ميتوانند اين بساط را برچينند و اين جماعات را از ميدان بدر کنند؟ وقتى از خيالى بودن دولت مجاهدينى صحبت کردم به اين اشاره داشتم که مجاهد بنا به ماهيت سياسى و اجتماعى خويش نه فقط توان ايفاى چنين نقشى را ندارد، بلکه خود يکى از پرسوناژهاى سناريوى سياه است، يکى از فرقه ها و جماعاتى است که در اين گريز از مدنيت سهم خواهد داشت. شاخص کليدى، پايگاه و سيماى اجتماعى - تاريخى هر جريان است. جواب جنبش اسلامى مسلح شده اى که در مقياس منطقه اى عمل ميکند و بخش وسيعى از امکانات مادى و تسليحاتى رژيم اسلامى را به ارث برده و از هيچ خشونت و جنايتى هم ابا ندارد را فقط جنبشها و جرياناتى ميتوانند بدهند که بتوانند بخش وسيعى از خود جامعه را عليه اينها به ميدان بکشند. گانگسترهاى سياسى و نظامى اى که در آن شرايط مثل مور و ملخ بر سر مردم ميريزند را تنها چنين جنبشهايى ميتوانند سرجاى خود بنشانند و از صحنه جارو کنند. اين کار فرقه هاى شبه مذهبى متشکل از محصلين ميانه سالى که تازه دارند تنگناهاى جنسى شان را حل و فصل ميکنند نيست. اينها خودشان از آن همان جنس اند. مجاهد و محتشمى اگر به حال خود رها شوند ميتوانند سالها در دو تپه مقابل سنگر بگيرند و خمپاره و کاتيوشا به سر و کله هم بزنند و مردم را در اين ميان خانه خراب کنند، بدون اينکه زورشان بهم برسد. زيرا دو باند مسلح اند که حتى عليرغم انزوايشان از مردم تا وقتى از اين و آن پول و اسلحه ميگيرند و جيره اين و آن را ميدهند از نظر نظامى وجود خواهند داشت. حل مساله اما در حوزه عمل نيروهايى است که بنيادهاى اجتماعى طبقاتى و تعريف شده اى دارند و منافع ديرپاترى را در تاريخ معاصر جامعه نمايندگى ميکنند. کمونيسم، بعنوان يک جنبش اجتماعى کارگرى که ميتواند نيروى اين طبقه را به ميدان بکشد، بعنوان جنبشى که تاريخا آزادى خوا