رفقا!
من قطعنامهاى
را که ديروز حميد داده
بود٬ تأييد
کردم و در آخر
به آن رأى دادم.
در نتیجه مشکل
من با هيچکدام
از نکاتى که حميد
گفت، نيست.
فکر ميکنم در
سنت کلاسيک
تبيين اوضاع
سياسى، نقش
احزاب،
مبارزه انقلابى،
مبارزه
کمونيستى،
قيام و هدف
نهائى،
شعارهای
اثباتى مطرح
است. چيزى که
من اينجا
ميخواهم
بگويم با اين
درک تفاوت
دارد، و نه
تنها با
حرفهاى حميد
تقوائى تفاوت دارد،
بلکه فکر
ميکنم با درک مرسومى
که همه ما از
فعاليت
کمونيستى در
دوره انقلابى داريم،
تفاوت دارد.
من دوره
انقلابى را از
دوره غير انقلابى
تفکيک ميکنم.
ميخواهم در
اينجا
مفاهيمى طرح کنم
که خود من به
تازگى به آنها
رسيدهام و
هيچ اصرارى
هم ندارم که
کسى آنها را
قبول کند. فکر
ميکنم راديوى
ما روى خط نظراتی
كه حمید
میگوید٬ کار
میکند. نشريات
ما روى خط و
نظرات حمید
دارند مينويسند.
درک هر کادر
حزب کمونيست کارگرى
ايران همين
است که حميد
بيان ميکند و
درست هم هست
که بگويند.
نکتهاى
که من
ميگويم
به يک معنى
متفاوت است و
اصرارى ندارم
که حتى آنرا
به قطعنامه
تبديل کنم، چون
قبل از هر چيز
يک متد است. من
فکر ميکنم بحث
شمّ رهبرى سياسى
حزب کمونيست کارگرى در
دوره انقلابى
مطرح است. به
نظر من دوره
انقلابى از
اساس با دوره
قبل و با دوره بعد
خود متفاوت
است. دوره
انقلابى،
دوره انقلابى است،
همانطوری که
مانور با جنگ فرق
دارد. چون در
مانور، براى
مثال، عنصر
ترس وجود
ندارد ولى در
جنگ وجود دارد. جنگ،
مانورى نيست
که بطور واقعى
انجام ميشود.
جنگ يک پديده
جديد است. هر چقدر
شما مانور
داشته باشيد٬ جنگ
يک پديده جديد
است و
قانونمندى
خودش را دارد. در مانور
وقتى ببينند
يک تير با
ماده قرمز
رنگى شليک شده
است و روى پاى
افسر رئيس صف پاشيده
است، همه فرار
نميکنند٬ او
را ميبرند
مداوا ميکنند.
در جنگ اگر
فرمانده تير بخورد
همه فرار
ميکنند ٬
چون رئیس شان شكست
خورده است.
من
برخلاف کل
جنبشِ "بايد نظر
اثباتى داد"
(که فکر ميکنم
از هر
کمونيستى
بپرسيد
ميگويد بايد
آلترناتيو اثباتى
داد) از ده
بيست سال پيش
هر کسى از من پرسيده است
آلترناتيو
اثباتى شما
چيست؟ گفتهام
نداريم! روز
خودش معلوم
ميشود. لازم
نيست ارائه
بدهيم. مهم
نيست.
آلترناتيو
اثباتى که
جنبش ما ارائه
ميدهد، آلترناتيوى
است که در
برنامهاش،
در تئوريش، در
تئورى
سوسياليسمش و
در نقدش از کاپيتاليسم ارائه
ميدهد. دوره
انقلابى دوره
سَلب است.
دوره نفى است.
ببينيد،
شريعتى و
مطهرى
نميتوانستند
نقش خمينى را
بازى کنند. خمينى
گفت: "نه، شاه
نه!" مدام
گفت شاه نه! هيچ چيز
بيشترى نگفت،
هيچ الگوئى
نداد، هيچ
شعار اثباتى
نداد و آخرين نفرى
بود که مردم
حرفش را قبول
کردند. شاه
حالا کمى ضعيف
شده را قبول
نکردند، شاه
با بختيار را قبول
نکردند، شاه
با شريف امامى
را قبول
نکردند.
بنابراين
جنبش سلبىاى که
در سال ٥٧ رخ
داد، رفت پشت
خمينى چون
تنها شاخص مهم
از نه گفتن بود. من و شما هم
در کوچه
ميگفتيم٬ يواشکى
ميگفتيم نه،
نه! ولى
آنرا کسى
نميشنيد. نهِ
خمينى را کردند
توى بوق و روى
آنتن هاى جهان
فرستادند و
خمينى شد
سَمبل نه به
رژيم سلطنت. مهم نبود
اثباتا چه ميگويد. مردم دقیقا حاضر شدند
حرفهاى
اثباتيش را
فراموش کنند، نشنوند و به
خودشان دروغ
بگويند.
ميدانستند و
معلوم بود که
چه گندی زير این
عمامه هست. به نظر من
هيچ زن ايرانى
شک نداشت که
اگر اين آدم
بيايد وضعش
خراب ميشود. به
نظر من هيچ
روشنفکرى،
هيچ کارمندى و
هيچ معلمى فکر
نميکرد که
الان اينها
ميآيند،
جامعه آزاد ميشود و همگى
يکى يک عمامه
روى سرمان
ميگذاريم و
ميرويم در
پارک شهر قدم
ميزنيم! فکر
ميکردند که
اينها بيايند
اولين کارى که
ميکنند حجاب را
اجبارى
ميکنند. من
خودم در
تظاهرات
تاسوعا که
حميد به آن اشاره
داشت، با يک
خانم استاد دانشگاه
که شعار ميداد
زنده باد
جمهورى
اسلامى، بحثم
شد و به او گفتم
آخر اينها اگر
بيايند فردا حجاب سرت
ميکنند، گفت
الان شاه بايد
برود.
جنبش
خودش را سلبى
تعريف ميکند و
تا ته سلبى اش
هم ميرود.
اگر جامعه
تصميم گرفته
باشد که سلبش
پايان سلطنت
است و سلطنت
بايد برود، آنوقت
با آن کسى
ميرود که تا
روز آخر
ميگويد پايان
سلطنت و با
مهمترين کسى
که ميگويد پايان
سلطنت٬ میرود. به نظر
من سازمان
دادن انقلاب و
رهبری کردن آن
با شعارهاى اثباتى اشتباه است. جنبش
ما بايد بشدت
اثباتى باشد،
بداند که به
مجرد اينکه کوچکترين
محوطهاى از
قدرت را پيدا
کرد دقيقا چه
قانونى را وضع
ميکند، چه اقتصادى بر پا ميکند،
چه سازمانى
ايجاد ميکند و
چه فرهنگى را رسميت
ميبخشد و
غيره. همه اينها
را بايد گفته
باشد٬ نميگويم
نگوئيم. من
هيچ اختلافى
با نظر حميد
ندارم که بايد جمهورى
سوسياليستى
را خواست،
بايد توضيح
داد، بايد
نوشت، بايد
جدول و خط
کشيد، اینها
را به هم وصل
كرد٬ بايد شعارهاى
اثباتى را
گفت، وضع همه
اقشار را در
آن شعارها
گفت، ولى
اينها به درد
دوره انقلابى
نميخورند. اينها را بايد گفت
تا بدانند
ميتوانيد
حکومت کنيد، ولى رهبرى
کردن انقلاب
بر سر ايستادگى
بر سر حرکت
سلبى است و بر
سر اينکه تا
کجا ميتوانيد
حرکت سلبى را
با خودتان
ببريد.
اگر
جامعه ايران
حاضر نباشد تا
شعار "جمهورى
اسلامى نه"
برود، من و
شما
نميتوانيم به
زور با هيچ شعار
اثباتى
بِبَريمش.
ميگويد نمي
آيم! همين
آقاى خاتمى خوبه٬
بسه٬ شما رویت
را كم كن! افراطى!
خرابکار! بىثباتى
ايجاد کن!
راهِمان
نميدهند کارى
بکنيم. منزوى
ميشويم و در
آن گوشه
ميمانيم. ميشويم
يکى از
نيروهاى
حاشيهاى. اگر
جامعه
ميخواهد تا ختم
جمهورى
اسلامى برود،
هنر رهبرى
حزب کمونيست
کارگرى بايد
اين باشد که
اين پرچم سلبى
را نمايندگى
کند. اينجاست که
شعارهاى ريشهاى
ما مثل
"برابرى مطلق
زن و مرد بدون
هيچ ارفاقى"
سلبى است! من هيچ
تبعيضى را
قبول نميکنم!
هيچ اسلامى را
قبول نميکنم!
هيچ حجابى را
قبول نميکنم
و هيچ فقرى را
قبول نميکنم!
اينها سلبى
بودن حرکت تو
هستند، که
جمهورى اسلامى
را در هيچ شکل
آن قبول
نميکند.
اين
خصلت سلبى
جنبش ما است که
اجازه ميدهد تودهها
بيايند جلو.
تودهها همهشان
با هم
سوسياليست
نميشوند، با
شعارهاى اثباتى ما بقالها
سوسياليست نميشوند،
با شعارهاى
اثباتى ما
کارمندها
سوسياليست نميشوند،
با شعارهاى
اثباتى ما مهندس
ها سوسياليست
نميشوند٬ به
احتمال قوى
بيشتر
کارگران سوسياليست
نميشوند. جنبش
اثباتى ما
خيلى جنبش
کوچکترى است
از آن جنبشى
که ميتوانيم به شيوه سلبى
رهبرى کنيم و
قدرت را با آن
بگيريم. بحث
من اين است،
بحث هژمونى اينجاست.
کدام جنبش
اثباتى در
جنبش سلبى
هژمونى دارد؟ کدام
جنبش اثباتى؟
جنبش
مذهبى يک
جنبش اثباتى
است. ميداند
چه خاکى بر سر
جامعه بريزد، کتاب
"حکومت
اسلامى"
خمينى معلوم
است٬ نوشته شده
است. ابوالحسن
بنىصدر گفته
بود چکار
ميخواهد بکند.
از آقاى شريعتى
سؤال کنيد
ميداند با اين
مملکت چکار
کند. جنبش اثباتى
اسلامى، جناح
ارتجاعى اپوزيسيون
ملى-اسلامى
ايران،
مرتجعترين
بخش آن که
حرفش را زده بود،
مبانی حکومتش را هم نوشته
بود که در آن ماليات به
سهم امام
تبديل ميشود و
زن حق رأى
ندارد و همه آن حل المسائل به
مبناى زندگى
مردم تبديل
ميشود.
نتوانستند حتى
پيادهاش هم بکنند. مردم نگذاشتند.
اين جنبش چون
رهبر مبارزه
سلبى توده
مردم شد، به پيروزى
رسيد، اگر حرف
اثباتيش را
ميگفت مردم
همان روز اول
يک اردنگى به
آن ميزدند. به همين خاطر
ميگفتند امام
پيانو ميزند،
همسرش اپرا ميخواند
و ابوالحسن
بنىصدر خودش
به تنهائى يک
مدل جديد
"فايترپلين"
(جت
جنگنده) اختراع
کرده است.
ميگفتند همه
فلاسفه جهان را شکست داده
است! اينقدر
اينها پيشرو
هستند! آمدند ديديمشان ديگر...
مردم قبول
کردند، باورشان
کردند، مردم
قبول کردند که
اينها مرتجع
نيستند. مردم قبول
کردند که
اينها اجازه
ميدهند حرف
بزنند. مردم
نفرت اينها را
ميشناختند،
مردم نفرت
اينها را از کمونيستها
مىشناختند،
در انقلاب
مشروطه حتى
سران آنها را
برده بودند
بالاى دار، با اين حال تلاش
براى خلاصى از
سلطنت در آن
لحظه تاريخى و
بسيج تمام
عواطف جامعه
بر عليه
حکومت شاه آنقدر
قوى بود
که مردم با هر
کسى گفت شاه
نه، رفتند. من به اين
خاطر فکر ميکنم
بايد اين
متدولوژى
جلوی ما باشد.
ببينيد،
جنبش اثباتى،
جنبش کمونيستى
در دوره
انقلابى،
جنبش آگاهگرى
نيست که الان به خيابان
کشيده شده
است. آگاهگرى
هيچ وقت نميتواند
به خيابان
کشيده شود.
آگاهگرى هيچ
وقت نميرود
جلوی پادگان،
شعار اثباتى
نميرود جلوی پادگان.
در نتيجه به
نظر من اشتباه
است اگر حزب
کمونيست
کارگرى در
شرايط فعلى و درست
در اين بزنگاه
"جمهورى اسلامى
نه!، تبعيض
نه!، اسلام
نه!، حجاب
نه!"، شروع
كند بگويد
که ما ميآئيم
و ٣٧ ساعت کار را
برقرار
ميکنيم و آخر
سال مزد هر کس
را اينطور
حساب ميکنيم و
پرداخت ميکنيم. شما
چطور
ميخواهيد
حکومت کنيد؟
يکى در
اينترنت گفته
بود شما
عدد بدهيد و بگوئيد خرج
حکومت شما
چقدر است؟ عدد
نميدهم! مگر
خمينى به شما
عدد داده بود؟
مگر فرانکو
در اسپانيا به
کسى عدد داده
بود؟ اين
شيخهاى طالبان به
كسی عدد
داده بودند؟
آمدند و زدند
و گرفتند و
بعد گفتند
ميخواهند
چکار کنند.
اينقدر مَعرفه
بودند که مردم
نگويند اينها
از آسمان آمدهاند.
حتى
الان از آسمان
ميآيند و مدعى
رهبرى ميشوند.
چند وقت پيش
انتخابات
لهستان بود٬ طرف از
آمريکا آمده
بود و ميخواست
رئيس جمهور
شود. در چک ميخواستند
اولبرايت را
کانديد رياست
جمهورى کنند،
اين کسى است
که وزير امور خارجه
آمريکا بوده
است. به نظر من
بايد اينقدر
شناخته شده
باشيد که
بدانند کى
هستيد و
از زير بوته
سبز نشدهايد٬
متعلق به كجای
جامعه هستید. ولى
بايد رهبر
جنبش سلبى
جامعه باشيد. من
ميگويم بايد
جنبشت را بشناسند
و "نه" تو را بگويند.
((در این شرایط))
زمان چه
ميکنيم ها
نیست. در برنامه
راديویی
داشتيم: شعارها
را ببینید٬ همه
شعارها سلبى
است، چرا مردم
اثباتا شعار
نميدهند؟
بگوئيم چه
نظامى را
جايگزين
جمهورى اسلامى
ميکنيم.
اين کار
سَمّ است. سم
است این كار٬ تأکيد
ميکنم سَمّ
است! اگر
ميخواهيد مردم
از شما فاصله
بگيرند برويد
به جاى مرگ بر
جمهورى
اسلامى بگوئيد
چه ميخواهيد
به جاى
جمهورى
اسلامى
بگذاريد. روز
انقلاب، روز
قيام، روز
شلوغى بايد
بگوئيد مرگ بر جمهورى
اسلامى. البته
نه اینکه به
شيوه ((سازمان)) اکثريت یا به
شيوه دو
خردادی
بگوئيد "نه"
به اين آخوند،
و "نه" به آن
آخوند. بگویید
هيچ بخشی ای
را نميخواهم،
جمهورى
اسلامى را
نميخواهم،
چون مردم
نميخواهند،
مردم ميآيند
دنبال شما!
به
نظرم الان
سلطنت طلبان جنبش
سلبى را
نمايندگى
نميکنند. مشکل
جناح راست طرفدار آمريکا و غرب
اين است که
شهامت اين را
ندارند که
بايستند و
بگويند
جمهورى
اسلامى را نميخواهيم،
خاتمى هم نه.
داريوش
همايون و
اعوان و
انصارش به خاتمى
ميگويند آرى.
به همين
خاطر به ما
ميبازند.
بخاطر همين
است مردم ميگويند
راديو انترناسيونالی
باز شده است
كه عالى حرف ميزند.
به قائم
مقامى
ميگويند اين
چه بساطى است
راه انداختهايد؟
اگر يک راديو پرو-خاتمى
ميخواستيد
داشته
باشيد،وجود
داشت. روزنامه
پرو-خاتمى که
هست، شما لطفا
از سرنگونى
حرف بزنيد.
مردم به راديو
زنگ ميزنند و
اينها را به
ما ميگويند.
به ما ميگويند
راست ميگوئيد
نصف مردم طرفدار
شما هستند.
در
نتيجه، به نظر
من، این متدولوژى
تازه است: جا
باز کردن براى
دوره انقلابى.
من دارم روى
اين متد فکر
ميکنم و
انتظار ندارم
فعلا کسى با
آن توافق
داشته باشد.
من تمام بحث رفيق
حميد تقوائى
را تا جائی که جنبش
ما را به مردم
معرفى ميکند و
به عمق طبقه
ميبرد و به يک جنبش
قابل اعتنا در جامعه تبديل
ميکند، قبول
دارم ولى در
مکانيسم انقلاب
و در دوره انقلابى
و در دوره "نه"
گفتن مردم، ما
بايد نماينده
"نه" باشيم و
هر نوع تلاش
براى آرى
گفتن، اثباتى تشريح کردن،
به نظر من
جنبش بالقوه
عظيمى را که
ميتواند پشت
ما بيايد،
تجزيه ميکند.
اين
بحث سازش
نيست. "مرگ بر
شاه" سازش با
کسى نبود.
"جمهورى
اسلامى نه"، سازش با کسى نيست.
اتفاقا
برعکس، ضد
سازش است. مرگ
بر جمهورى اسلامى،
مرگ بر حجاب
اسلامی و
مرگ بر تبعيض
جنسى، سازش
نيست. زندهبادهايمان
را هم ميگوئيم
ولى اگر مردم زندهبادهايمان
را تکرار
ميکنند بخاطر
اين است که از
زبان آن نيروئى
مطرح ميشود که آن شعارهاى
سلبى را
ميدهد. اگر
بيايند
بگويند زنده
باد جمهورى
سوسياليستى،
براى اينست
که ميگويند
تنها نيروى
قابل اعتناى
سرنگونى طلب
اين را ميگويد.
يعنى در ذهن
مردم ما بايد
تبديل بشويم
به نيروئى که
ميتواند رژيم اسلامى را
سرنگون کند و بعد از آن
اوضاع را سر و
سامان بدهد.
و نه برعکس! نه اينکه ما
رژيم اسلامى
را مياندازيم
و يک نيروى
ديگر مى آيد
و سر و سامان
میدهد.
مردم بايد قبول
كنند که حزب
کمونيست کارگرى
رژيم را می
اندازد
و براى
کسب قدرت حاضر
است. در کنگره
هم گفتم به
نظر من جامعه
هميشه خودش را
بين چپ و راست
مخيّر حس
ميکند. چپ چيست؟
راست چيست؟ در
شرايطى که مردم
فقير و محروم
احتياج به
امنيت احساس
ميکنند،
احتياج به رفاه
و آزادى و برابرى
احساس ميکنند
چپها ميآيند
جلو. وقتى
راست ميخواهد
بزند٬ ميگويند همه
چيز به ابتکار
فردى وابسته
است، ميگويند
چه کسى گفته
جامعه و دولت مسئول
مردم است، هر
کس برود
نان خودش را
در بياورد، چه
کسى گفته است
همه چيز مجانى
باشد، مگر
اينجا شهر هرت
است، در چنين
اوضاعى
راستها
ميآيند جلو.
جامعه
بين چپ و راست انتخاب
ميکند، اما بر
مبناى قابل
باور بودن، بر
مبناى قابل دوام و معتبر
بودن این جنبش
ها. آیا اين
آلترناتيو مقبول
است، ممکن است
و ميشود آنرا
طرح کرد؟ من
فکر نميکنم
کسى در آمريکا
بگويد، میتوانیم
جنبش
تروتسکيستى
را در مقابل
کلينتون علم
کنيم. برای
همین هم است
كه با این
جریانات
نمیروند. هر
چقدر هم كسی
ته قلبش خودش
را تروتسكیست
بداند٬ بین دمکرات و جمهوريخواه
مخيّر است،
((باید این دو))
را بررسى کند
و فکرى به حال
خودش بکند.
مهم اين است
که جامعه قبول
کند چه کسى
ميتواند روى
پاى خودش بايستد.
چه کسى
ميتواند
بزند، ساقط
کند و بعد
قدرت را
حفظ کند و
نگهدارد.
اين وظيفه ما
است.
بنابراين بايد اولا بگویيم ما ميخواهيم بزنيم و سرنگون کنيم و ثانيا نشان بد