نفرينت را با خود ببر .

 

وقتی سلام کردی، من با خودم بودم ،  در سیاحت با خود،  من در میان جنگلی بی انتها، می ر فتم بی هدف،

 به هر سو نگاهی، من آن غریبم که  زیبائی را می شنا سد  و  گلها را می ستاید.

رویا ها را با گذری در میان درختان  پر شاخ و برگ با قلب آمخته به درد،  ازرنج تنهائی می جستم

در میان جنگلی بی انتها

گلی اسیر سایه سازان درختان وحشی جنگل بود

اسمش را نمی دانم

رنگش خاکستری بود 

گلی بود  مثل بقیه گلها

معطر و خوش بو امّا پژمرده بود

و من غرق نگاهش شدم! پایان عاطفه ها،

مرگ پیدا بود،   سیر بوئیدمش .  به زدن شاخه های کلفت  مشغول شدم تا شاید خورشید  بر آن بتابد

به ناگهان بارانی از نفرت بارش گرفت

پای هر درخت های های از آب سر گرفت

سیلابی از خون و آب جاری شد 

و کابوسی بین مرگ و زندگی در دورن دلم جا گرفت

و من از ترس مرگ

تا آنجائی که توانی بود

گریختم

 در انتهای جنگل

پاها مرده بودند

تن بدون ستون

در تقلای برای زنده ماندن  در حال جان کندن بود

زبان  زبانی نبود  تا فریادی بر آورد

نفس بنده آمد بود  همه جا  سیاهی

چشم ها خسته

افتادم    در میان  وحشت و ترس

در میان یاس و ناامیدی

سیاهی بود جنگل،

حس غریبی  به من می گفت

از ترس گذر کن

رمز زند گی را بشناس

در میان مرگ و زندگی بود که از خود به خود آمدم دیدیم که تو ایستادی

با چشمهای پر از کنیه و نفرین اضطراب در وجودت موج می زد و بعض گلویت را گرفته بود و از همه چیز حاشا می کرد غرورت در هم شکسته بود از اینکه غریبی ناتوان چو من جواب سلامت را نگفت است به تو بسیار گران آمد بود.

اما قبل از هر چیز بهتر است حساب اعدادت را که در جمع و تفریع حاصلش مال توست و رنج و زحمتش مال آدمهای ستمدیده است کمی تمرکز کنید. البته جواب سلامت را هم خواهم داد اما نه حالا ، زمانی که قله کنیه را فتح کرد باشیم و پرچم عشق، پرچم زندگی را بر آن افراشته باشیم . حالا برو نفرینت را با خود ببر چرا که زمان کوتاه است و من احتیاج دارم تا با خود باشم زیرا می خواهم سروده ای به یاد یاران جانباخته ام بسازم به یاد آنانی که فقط عشق را می شناختند برو ..برو.  نفرینت را با خود ببر.

http://shamisalwati.wordpress.com

شمه  صلواتی